مشغول خرید توری از دیجیکالا بودم ، همیشه برای اینکه کمتر سورپرایز بشم عکس هایی که افراد قبلی از کالا تهیه کرده اند را یک مرور کوچک میکنم، و خب با این کامنت روبرو شدم.

تصویری بی روح از زندگی شهری و متنی که خبر از تنهایی میدهد، اینکه در میان انبوهی از انسان ها تنها باشی، پارادوکس جالبی است. اجتماعی بزرگ از انسان ها را تشکیل می دهیم، انقدر بزرگ که در نهایت انسان ها مجدد تنها می شوند.
به یاد گمشده در جزیره می افتم که اخرین پیام خود را درون بطری می گذارد و آن را به آب می اندازد تا شاید روزی کسی آن را از آب برگیرد و نوشته او را بخواند و بداند که شخصی قبلا در جایی چنین روزگاری داشته . اینکه چه حسی ما را وادار به این امر می کند، حال عجیبی است ، یعنی تلاش برای ارتباط گرفتن و ساختن اجتماع حتی با کسی که میدانی او را هرگز نمی بینی.
گاهی کافی است امید داشته باشی، شخصی قرن ها بعد حرف تو را بفهمد و بازیابد. انسان به راستی که موجود عجیبی است.
البته که میشود از دیدگاه دیگری هم به این ماجرا نگاه کرد، اینکه ما ایرانی ها از هر فرصتی برای کامنت گذاری و باز کردن سر حرف استفاده می کنیم، به راحتی حرف به بی ربط ترین جاها کشیده می شود و این واقعا قابل تامل است.








