فرزند آوری یک امر اخلاقی هست یا نه؟ اصلا من اینو نمیفهمم!! میفهمم سوالو، ولی نمی فهمم که از کجا، پای اخلاقیات به فرزندآوری کشیده شد و چطور شد که درمورد اینکه فرزندآوری کار خوبیه یا بدیه، صحبت شکل گرفت؟!!!!

در قدم اول، با ذکر یک لعنت به آگاهی شروع میکنم. این آگاهی لعنتی، بدجوری آدم رو گیر میندازه. فکر میکنه که با کسب آگاهی، وضعیتش بهتر میشه و از نادانسته هاش کم میشه، درحالی که با پیشروی آگاهی، آدم به عمق نادانسته هاش، بیشتر و بیشتر پی میبره.

در قدم دوم، لعنت رو به روانشناسی میفرستم!!! واقعا روانشناسی برای من کاربرد داشته و به همین دلیل دارم توی تاپیک روانشناسی می نویسم! ولی چرا لعنت؟ اینطور بنظر میرسه که یک علم بسیار تخصصی و ظریف، به شکل گسترده و عمومی در دسترس همگان قرار گرفته و شاید از دور بنظر برسه که خوب بوده، و البته که خوب بوده، ولی از سمت دیگه، یک نیمه پنهانی هم وجود داره و اون، نادیده گرفته شدن ذات کنجکاو آدمی و نشخار فکری هست. انگار وقتی صحبت از این میشه که فرد توی کودکی از والدین آسیب دیده، یکی از چیزایی که میتونه به ذهن بیاد، این هست که منم بیماری دارم و ممکنه بچم آسیب ببینه. همین یک ایده رو بگیرید و برید تا آخرش!

در قدم سوم، لعنت شدید الحن رو نثار وضعیت جامعه به طور کلان می کنم!!! چه ایران چه خارج ایران. از بس زندگی سخت و پر رنج و پر درد شده، آدم به این فکر میکنه که اوردن یک بچه به چنین شرایط سختی، حق اون نیست و همینکه من بتونم از این معبر سخت عبور کنم، کافیه. هر آنچه برای خود نمیپسندی، برای دیگری نیز نپسند…

در قدم چهارم، لعنت رو تقدیم می کنم به صاحت مقدس منابع رو به اتمام زمین و گرمایش زمین!! زمینی که مقدار مشخصی منابع داره و هرچی مصرف کننده منبع بیشتر میشه، حیات از طرف دیگه بخطر میوفته، منبع تموم میشه و زمین گرمتر میشه…

لعنت پنجم، اختصاصا برای والدین درنظر گرفتم! والدینی که به هر دلیلی، محیط تربیتی خانواده رو به سمتی بردن که تقریبا بخش قابل قبولی از نسل ما، مسولیت پذیری و تاب آوری پایین تری نسبت به نسل های قبلی خودشون دارن و با نوعی از ترس یا هر چیز دیگه ای، رشد کردن و توی نقاط مختلف زندگی، میرن و میان…

لعنت ششم با افتخار تقدیم میشه به زندگی نزیسته!!!! زندگی که گریبانگیره و توی مراحل مختلف تصمیم گیری، سراغ آدم میاد و باعث میشه فکرکنه الان وقت انجام دادن کاری از چک لیست بی انتهای زندگی نزیسته هست. میای به بچه فکرکنی، یادت میوفته کم سفر‌رفتی و اگه بچه بیاد، دیه سفر تعطیله. یا اینکه همیشه حسرت هیچایک توی ذهن پرورش‌ پیدا کرده و توی نقاط مختلف تصمیم گیری، جلوی چشم میاد!

لعنت هفتم، شخصیه و به خودمه!!! اینکه جفت مناسب پیدا نکردم که فرزند آوری کنم :))))))

شاید درگیر یکی از این لعنت ها باشیم، شایدم مثل من درگیر همه این لعنت ها باشید! یا اینکه یک چیز دیگه داره باعث میشه که به اخلاقیات در فرزندآوری بیاندیشیم!!! گربه دستش به گوشت نمیرسه، میگه پیف پیف بو میده!!!

 

گاهی به ابن فکرمیکنم که فرزندآوری، کلا فرآیند پر اضطرابی هست. احتمالا جنبنده ای نباشه که بدون ترس و اضطراب، فرزندآوری و فرزندپروری نکرده باشه. البته به شرطی که چنین مفهومی توی حیوانات باشه!

پس میایم توی انسان. انسانی که با بیماری دست و پنجه نرم میکرد، انسانی که از حملات جنبدگان سعی میکرد زنده بمونه، انسانی که درگیر تامین مواد غذایی اولیه بود، و انسانی که اینا رو گذرونده و الان درگیر اضطراب های روانی نسبت به موقعیتی در آینده هست…

توی یک کتابی نوشته بود که توی منطقه ای، وقتی میخوان به گذشته اشاره کنن، رو به جلو و به سمت افق دیدشون و اگر بخوان درمورد آینده صحبت کنن، به پشت سرشون اشاره میکنن و عقیده دارن گذشته رو دیدن و الان میتونن فراخوانی کنن و بیارن جلوی چشم، از طرف دیگه آینده معلوم نیست و کسی ندیده. گاهی فکرمیکنم اگر من با این کانسپت ذهنی بزرگ میشدم، دست از پیش بینی آینده احتمالا برمیداشتم…

بقای نسل یکی از ایده هایی هست که باعث میشه آدما به این فکربکنن که بچه بیارن. انگار که یک گونه درحال انقراض هستیم و اگر نسلمون ادامه دار نشه، ستم بزرگی به طبیعت کردیم!!!!! درحالی که بنظر میرسه انقراض یا بقای ما، تفاوتی بحال طبیعت ایجاد نمیکنه و تنها تفاوت اینه که ما میتونیم با دستای خودمون، خودمون رو منقرض کنیم و در بدترین حالت، طبیعت به بازنگری توی خودش میکنه و به جریان خودش ادامه میده…

واقعا نمیدونم متن چرا به این سمت کشیده شد! میخواستم جهت دیگه ای رو برم!!! :)))))

اینطور بنظر میرسه که ما بچه رو برای نوعی از خودخواهی میخوایم. اینکه دلمون بچه میخواد یا برای اینکه بعد دیگه ای از خودمون رو رشد بدیم، دست به دامان بچه میشیم، یا اینکه میخوام محبتمون درجریان باشه، یا اینکه دلمون میخواد رشد یافتن یه چیزی از جنس خودمونو آروم آروم ببینیم، یا حتی به چشم عصای دست به بچمون نگاه کنیم…

واقعا چه اشکالی داره؟ مگه حیات من نیست که مهمترین چیز برای خودمه و همه تصمیمات زندگیم، به شکلی وابسته به حیات فیزیکی و ذهنیم نیست؟ پس چرا خودمو توی یک قفسی بندازم که خودم هم ازش بیذارم و فرآورده ذهنی و اجتماعی فرد و افراد دیگس؟ اینطور بنظر میرسه که ما خیلی از تصمبماتمون رو به قضاوت دیگران وابسته کردیم، آیا بجز این هست که در گذشته، در ایام بیماری و طاعون و جنگ و … انسان ها کماکان زاد و ولد کردن و بچه ها بزرگ شدن و بازهم توی همون شرایط، بچه به دنیا اوردن؟ چرا ما باید از چالشی که نسل ما رو احاطه کرده، انقدر بترسیم که بریم و پشت مفهومی به اسم اخلاقیات در فرزندآوری مخفی بشیم و خودمونو توجیه بکنیم؟

چرا اونی که دلش بچه میخواد، باید توی چنین پیچیدگی های فکری درگیر بشه؟ و چرا کسی که بچه نمیخواد، در بعد دیگه چنین پیچیدگی هایی باید غرق بشه؟! مگه غیر از این هست که انسان ها تونستن بر علیه یک سری کلیشه ها و موارد از پیش تعیین شده، قیام کنن و خودشون رو شکوفا کنن؟ چرا الان و اینجا، نمیتونن و نمیذارن؟!!

 

پ.ن. به عنوان نویسنده این متن، نظر شخصیم درمورد فرزندآوری این هست که ما توی دنیای پر رنج و عذابی زندگی میکنیم. چه در قدیم و چه الان. شاید الان چون آگاهیمون داره میره بالا، این رنج رو بیشتر میبینیم و لمس میکنیم. من فرزندی از ژنتیک خودم نخواهیم داشت، ولی حتما کودکی رو‌به فرزندی قبول میکنم تا بتونم حداقل یک نفر رو از داخل رنج‌بیرون بکشم و در عین حال، حس های خوبی که میتونه وجود داشته باشه رو بدست بیارم…

سهام:

2 Comments

  • جمال
    بهمن 28, 1402 at 8:21 ب.ظ

    این مسئله احتمالا اونجایی که با گونه های انسان بی مسئولیت روبرو هستیم به چشم میاد، و خب اونجا که دیگه اصلا مقیاس اخلاقی مطرح نیست چون والد تو این باغ نبوده و نیست.

    Reply
  • نجمه رجبعلیان
    نجمه رجبعلیان
    بهمن 28, 1402 at 11:05 ب.ظ

    مجید جان چه متن شیوا و بامزه ای نچشتی. من که خیلی باهاش ارتباط زدم. لعنت هااا عالی بودن😬

    Reply

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *