بچه بودم و خوردم زمین و از ساق پام خون اومد، خانواده اومدن بالای سرم و گفتن مورچه گازت گرفته و چیزی نشده!! و من به پام نگاه میکردم و فکر میکردم کدوم مورچه ای میتونه انقدر بزرگ، گاز بگیره!!!! جوری که اندازه یه سکه، ساق پا شکاف بخوره و خون بریزه زمین!!!!! و من تا مدت ها از مورچه های گاز گیرنده بدم میومد و وقتی مستندها، زندگی مورچه هایی که دهان های عجیبی داشتن رو میدیدم، فکرمیکردم قراره بازم گاز بگیرن و شاید تا اوایل کارشناسی، ذهنم درگیر مورچه های گاز گیرنده بود! شاید والدین میخواستن از اهمیت واقعه توی چشم من، کوچیک کنن و شاید واقعا از نظرشون، اون مقدار آسیب، چیز خاصی نبود، ولی برای من، درد داشت…

وقتی کتاب “بازداشتگاه صورتی” رو میخوندم، از این تیپ مثال ها زیاد به چشمم میومد. خطاهایی که انسانی نبودن، بلکه جنبه های گسترده اجتماعی داشتن و با یک کلمه تمسخرآمیز و انحرافی، مسیر فکری و احساسی تغییر داده شده. گاها دردی بزرگ بزرگ، با کلمه یا واقعه ای تمسخرآمیز، به انحراف کشیده میشه و حتی ممکنه احساس گناه هم ایجاد بکنه…

توی کتاب بازداشتگاه صورتی، حرف از تاثیرات محیطی بر روی روان و فکر و … است و عنوان کتاب، از یک کار تحقیقاتی گرفته شده. پروژه ای که توی اون، رنگ دیوار زندان بر روی خشونت زندانیان مورد بررسی قرار گرفته و قابل حدس هست که با صورتی شدن رنگ دیوارهای زندان، خشونت به شکل چشمگیری کاهش پیدا کرده. به همین سادگی، با یک تغییر در محیط زیست، میشه روحیه رو تغییر داد. گاهی وقتی توی شهر قدم میزنم، به دیوارها و خیابون ها و ساختمون ها نگاه میکنم. حس میکنم توی یک زندون بی روحی هستم که هر روز آلودگی تصویری و صوتی و بویایی توش بیشتر میشه و انگار شهر داره به ویران شدن روانم، کمک میکنه. گاهی فکر میکنم زندان بزرگی به اسم تهران وجود داره که آدما با زنجیری به اسم شغل، به این شهر بسته شدن و آخر هفته ها، فرصت هواخوری هست.گاهی از این زندان به هاستل و جمع دوستان پناه میبرم تا بجز رنگ های خاکستری، بتونم دنیای رنگی رو ببینم.  گاهی به این فکر میکنم که شاید رنگ های سیاه و سفید توی ماشین ها، بی دلیل نیست. اینکه یک ماشینی توی این طیف رنگی، بهتر از رنگ های مشابه فروش میره، شاید بخشیش به این خاطره که خودمون رو دیگه لایق رنگ های شاد نمیبینیم… نمیدونم.

توی این کتاب، یک بخش جذاب دیگه هم داره. اینکه آدما برای حفظ سلامت روانشون، روی بدترین چیزا و اتفاقات، اسامی تمسخرآمیز میذارن یا یه کار تمسخرآمیز انجام میدن تا بتونن از اون واقعه خیلی بد، فاصله بگیرن… مثال کتاب، جالبه. در یک جنبه میاد و از ژنرال های جنگی و مدال های افتخار میگه. مدال های رنگی و براقی که به بهانه یک دستاور نظامی به اون ژنرال یا سرباز داده شده، در حالی که پشت اون مدال، پشته ای از جنازه ها وجود داره و فکرش رو بکنیم که اگر اون مدال و جایزه نبود، چه فشار روانی بر روی اون کسی که تصمیم گرفته یا مرگ دوستی رو دیده، وجود میداشت.

در حالت دیگه، به اسم هایی که روی شکنجه ها گذاشته میشن، اشاره میکنه. اینکه صندلی داغ، میتونه نوعی شکنجه درد آور باشه، ولی شکنجه گر هم میتونه به کلمه تمسخرآمیز صندلی داغ پناه ببره و هم میتونه با مفاهیمی از این قبیل، شکنجه شونده رو تمسخر بکنه و به درد روانیش اضافه بکنه.

بازم از این تیپ مفاهیم و مثال ها و مسائل توی کتاب وجود داره و پیشنهاد میکنم که کتاب رو ببینید…

بعد از خوندن این کتاب، داشتم به موج هایی که توی فضای مجازی اتفاق میوفتن، فکرمیکردم و با خودم تحلیل میکردم که چقدر این چیزا، به زندان صورتی نزدیکه…

سهام:

1 نظر

  • جمال
    اسفند 23, 1402 at 1:33 ب.ظ

    مجید خیلی مطلب خوبی بود. عالی بود.

    من هم مدت هاست که به همین ماجرا فکر می کنم. اون ذوق و روح معماری که اساسا به ادم ها حس خوب و انگیزه زندگی کردن میداد مدت هاست که از زندگی روزمره ما رخت بربسته.
    زندگی در میان کوچه باغها و کوه ها و تپه ها و رودها دیگه جایی در روزمره ما ندارن.

    چند روز پیش رفته بودم حوالی حسن آباد و وارد مجموعه وزارت خارجه شدم که درست در میان اون همه شلوغی یکهو یک حس خلوت و ارام و امن رو به واسطه اون معماری فاخر و البته هوای تمیز و بهاری تجربه کردم که عکسهایی گرفتم و احتمالا تو یه پست بزارمشون. معماری که روزگاری هویت داشت.
    زندگی در شهری که هویت شهری نداره واقعا تجربه دردناکی برای ساکنینش می سازه.

    Reply

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *