در یکی از تاریک ترین و سخت ترین ایام زندگی، یک داستان به کمک من اومد و بهم نور امید رو داد. مانگای وان پیس یا همون one piece و دوست دارم این داستان و تجربه خوندنم رو به اشتراک بذارم.
وان پیس، داستان یک نوجوانی به اسم لوفی هست که تصمیم میگیره جا پای بزرگترین دزد دریایی عصر خودش بذاره و بزرگترین گنج ممکن توی دنیا که اون الگوش پیدا کرده و اسم one piece هست و در انتهای این دنیا قرار داره رو پیدا بکنه و با یک قایق پارویی، دل رو میزنه به دریا. در طول این سفر پر ماجرا که از سال 1997 شروع شده و نویسنده هر هفته داره یه قسمت بیرون میده، ادامه داشته و الان که مینویسم، قسمت 1106 منتشر شده.
توی کل این داستان، لوفی به همراه خدمش که کم کم اضافه میشن، وارد یه جزیره ای میشن. جزیره اولش خیلی قشنگه، ولی یه چیزی همیشه پشت این زیبایی ظاهری هست و این گروه پر حاشیه، خودشونو درگیرش میکنن و با اون هسته ظلمی که وسطه، مبارزه میکنن و اون جزیره آزاد میشه و در عین حال، توی ماجراجویی خودشون هستن. یک چیز جالبی که از یک جایی به بعد خیلی به چشم میاد، اینه که حکومت مرکزی توی داستان، یک چیزی رو داره پنهان میکنه و انگار جواب همه این سوالا، توی اون گنج آخریه هست. توی وان پیس…

ولی داستانی که من میخوام ازش براتون بگم، یکمی عمیقتر و توی جاهاییش، شخصی تر هست. اسم این گروه دزدان دریایی که لوفی، کاپیتانشون هست، دزدان دریایی کلاه حصیری هست! همونطور که توی شکل مشاهده می کنید، روی کله لوفی، یک کلاه حصیری وجود داره!! و این نماد به قدری برای من معنی داشت که دنبال یه کلاه حصیری رفتم، دیدم بهم نمیاد، رفتم از این کلاه پارچه ای های ماجراجویی که دور تا دورش، شبیه به این کلاه حصیری، سایه بون داره، خریدم!!!
بگذریم…
همونطور که گفتم، لوفی و خدمه کشتی به جزایر مختلفی میرفتن که هر کدومشون چالش خاص خودشو داشت. جزیره ای که حاکمش، کل پزشکا رو توی دست خودش نگهداشته بود و مردم بیمار بودن، پادشاهی که بخاطر اینکه جنگ داخلی نشه قبول کرده بود حکومت رو دست کسی بده که آب رو برای مردم محدود کرده بود، جزیره ای که یک خدای دروغین داشت و مردم چشمشون رو به ظلم های این خدای دروغین بسته بودن، جزیره ای که روی موجوداتش توی تبعیض نژادی که بوده، به اعماق دریا پناه برده بودن و گروهی از این جماعت سعی داشتن بجای حل مساله، خشم خودشون رو روی نابودی هر چیزی بذارن، جزیره ای که روی کودکان آزمایش های عجیبی انجام میدادن، جزیره ای که مردم تاریخ خودشون رو به واسطه جادو، کامل فراموش کرده بودن و سرنوشتشون رو به دست حاکمی ظالم داده بودن، جزیره ای که همه چیز توی نگاه اول، خیلی قشنگ و کیک طور بود، ولی پشت این جزیره، یک سری اتفاقات بسیار بسیار وحشتناک در حال اتفاق افتادن بوده و جزیره ای که مردم، به بردگی گرفته شده بودن و حتی کسایی که میخواستن تغییری ایجاد بکنن، توی این وسط توسط مردم سرکوب می شدن…
میبینید، خیلی واقعیه انگار. هر گوشه ای از دنیا رو ببینیم، یکی از این تم های داستانی و یکی از این جزیره ها رو میتونیم پیدا بکنیم. جاهایی که ظلمی عجیب ریشه داده و یک جماعتی که دنبال رویای خودشونن، میان و وارد اون جزیره میشن و اون ظلمی که توی اون جزیره هست رو از بین میبرن و میرن جلو
توی بازه ای از زندگیم، ذهنم به شدت درگیر این بود که دنیایی که زندگی میکنیم، چقدر پر از ظلم و ناعدالتی و چیزای بده و خیلی بهم فشار میومد. از یک طرف دیگه، اوایل دوره کارشناسیم بود و توی دانشگاه، تقریبا تک نفره داشتم ایامم رو میگذروندم و این هم خیلی فشار بهم میورد. تا اینکه یک روز دنبال کتاب های مصوری شبیه به تن تن میگشتم. کتاب مصور خیلی دوست داشتم و تن تن اولین کتاب خریداری شده با درآمد شخصیم بود. خلاصه اینکه به تیپ کتابی به اسم مانگا رسیدم که کار دست ژاپنی ها بود و کاملا مصور و فکرکنم توی 5 تا کتاب اولی که خوندم، one piece هم بودش. یک دنیای جذاب که دوستش داشتم و خلاء تنهاییم رو پر میکرد و از طرفی، یک کاراکتر داستانی بود که پر انرژی، به پیش میرفت و با ظلمی که میدید، مبارزه میکرد…
ولی همه چیز به اینجا خلاصه نشد. من هم شروع به خلق داستان خودم کردم. داستانی که اسمش رو گذاشته بودم “نبرد اندیشه ها” و نمیدونم چه روزی بالاخره این سد رو میشکنم و مینویسمش…
وان پیس، یکی از بهترین عناوین داستانی هست که توی عمرم خوندم. هم خنده داره، هم ناراحت کننده، همزمان جدی و شوخیه، از نظر تصویر و متن به شدت جذابه و برای کسایی که حال خوندن ندارن، انیمه کار هم در دسترسه… اخیرا هم دارن لایو اکشنش رو میسازن.
تصمیم دارم بعدا یک سری از داستان های خاصی که در دل این داستان بزرگ هست رو توی سایت بنویسم. احتمالا اولینش، داستان اودن هست، کاراکتری که اگر قرار باشه روزی شبیه به یک کاراکتر داستانی زندگی کنم، اودن از اولین گزینه هام خواهد بود…










به به مجید، کیف کردم از این نوشته.
من خیلی دوست داشتم لوفی رو ادامه بدم. حدود ۴۰ تا دیدیم، ولی چون حاشیه هاش خیلی زیاده عملا دیدیم شرایطش نیست. چون مثل داستان های امروزی سر راست نمیرن سراغ حل مسئله ، یعنی فست فودی نیست و ذائقه ما هم فست فودی شده :))
البته من خودم دوست داشتم و میدونم اون حاشیه هاشه که به مرور تبدیل به نقطه قوت ماجرا میشه و ادم رو حسابی بهش متصل میکنه ولی خب حوری دیگه پایه نبود.
فکر کنم ادم تنهایی مثلا رو کامپیوتر ببینه هم سرعتش خیلی بالاتر میره، مدل سریال ها که قدیم ها رو کامپیوتر میدیدم.
ولی این تیکه رو خیلی دوست داشتم. این گروه پرحاشیه :))) واقعا عالیه،
اخه ما سه سال برنامه کوه داشتیم، رسما تنها توضیحی که برای اون برنامه ها میشه گذاشت همین بود، تقریبا خود قله هدفمون نبود و تو همه کوه ها یه عالمه حاشیه داشتیم و کلی چالش سخت، برنامه ای هم ساده بود چالشی نداشت خودمون انگار مریض بودیم و هستیم و چالش بهش اضافه میکردیم، از اون چالش هایی که ادم ها رو دسته دسته به غلط کردن میندازه :)))
خلاصه که این کانسپت خیلی اشنا و عالی و دلپذیره، امیدوارم یه روز شرایطش بشه برگردم لوفی رو کامل کنم.
ممنونم. راستی تگ انیمه بزن.
شاید حتی جا داشته باشه انیمه رو زیر مجموعه فیلم تبدیل به یه دسته بندی بکنم. خیلی جا برای حرف زدن داره