هیچ چیزی با ارزشتر از زمان نیست و عملا ما وقتی شغلی داریم و کاری رو انجام میدیم، داریم زمانمون رو با یک کاغذ یا اعتبار عددی که در پایان ماه یا دوره پرداختی دریافت میکنیم، معامله میکنیم. حالا، چی میشد اگر مستقیما همین زمان، تبدیل به چیز ارزشمندی میشد که باهاش میتونستید داد و ستد بکنیم؟ یعنی در ازای شغلی که داریم و کاری که انجام میدیم، یک واحد مشخص زمانی دریافت بکنیم و از این زمان، برای نحوه ادامه حیاتمون استفاده میکنیم. قبوض رو پرداخت میکنیم، غذا میخریم و کلا همه کاری میکنیم. هروقتم که زمانمون تموم بشه، کامل میمیریم. و این میشه درون مایه اولیه و سطحی داستان فیلم in time

اخیرا مساله هایی ذهنمو درگیر خودش کرده. من یک مقدار مشخصی عمر و زمان دارم. حدود 8 ساعت در طول هفته رو کار و برای رفتن و آمد به کار حدود 3 ساعت از اون تایم رو میذارم. حدود 6 ساعت خوابم. حدود نیم ساعت به بهداشتم میرسم و حدود یک ساعت، وعده های غذایی هست که اگر بخوام خودم آمادش بکنم، بیشتر طول میکشه. شاید در نهایت، 2-6 ساعت در روز رو بتونم حفظ بکنم و احتمالا تعطیلات رو که کار نمیکنم.
وقتی مریض میشم، تایم هایی رو دارم که بدن و ذهنم یاری نمیکنه و کار شاخصی انجام نمیدم.
وقتی دعوا میکنم یا عصبانی میشم، تایم هایی رو دارم که یا باید معذرت بخوام، یا باید خودمو ریلکس بکنم، یا اینکه دعوا بالا گرفته و باید برم جواب بدم و بازهم چیزی به اسم زمان رو دارم خرج میکنم
با دوستانی میرم بیرون و بعد از مدتی، میفهمم این، اون جمعی نبود که میخواستم و حالا باید ببینم بمونم تا بلکه شاید همه چیز خوب بشه یا ترک بکنم و زمانم رو سیو بکنم؟ اصلا ترک کردم، با اون زمان میخوام چه کار ارزشمندی بکنم؟
یا اینکه مثلا وقتی میخوام جایی برم، میبینم اسنپ چقدر میشه، بعد با خودم میسنجم که اگر این مسیر، مثلا 80 تومن باشه، میرم، بیشتر باشه، نمیرم! اصلا این مقایسه و ارزشگذاریه از کجا اومده؟ ملاک و معیارش چیه؟
و از اینجا سوالات شروع میشه. من از کجا میفهمم که زمانم چقدر ارزش داره؟ چه کاری رو بکنم، استفاده از زمانم ارزشمندتر میشه؟ زمانم رو چطور تقسیم بندی بکنم که هم حال رو دریابم هم آینده رو؟ چه اتفاقی توی زندگیم بیوفته، لازم میشه که دوباره زمانم رو ارزشگذاری بکنم؟ آیا باید دائم در حال حرکت و تکاپو باشم که از زمانم درست استفاده بکنم یا میشه استراحتم کرد و به هیچ چیزی فکر نکرد؟ آیا میشه به این ذخیره زمانی اضافه کرد یا نه؟ و از همه مهمتر، این همه فکرکردن به زمان و داشتن وسواس بهش، نوعی اتلاف زمانی نیست آیا؟
بر خلاف فیلم که زمان مرگ روی دست مشخص بود، زمان مرگ من اصلا مشخص نیست و حتی انقدر نزدیکه که میتونه این متن تموم نشه و میتونه اونقدر دور باشه که بتونم کل زمین رو بگردم و بعدش بتونم سیارات و اجرام آسمانی دیگه رو هم برم بگردم و هنوز زمان داشته باشم. در این صورت، چطور باید همراستا با حرکت زمان، به خوبی پیش برم؟ و اصلا از کجا بفهمم که زمان به خوبی داره پیش میره؟

و حالا، یاد کتاب کتابخانه نیمه شب میوفتم. کتابی نمادگرایانه درباره زندگی های نزیسته. اینکه اگر آدم فرصت این رو داشت که به گذشته برگرده و یک یا چندتا خطا رو تکرار نکنه، زندگی چطور میشد؟ کدوم زندگی اصیل می بود؟ و کدومش، همونی بود که باید میشد؟
و بین کتاب کتابخانه نیمه شب و فیلم In Time ذهنم میچرخه و چشمام، ثانیه ها رو میبینه که به آرومی در حال خرج شدن برای این فکرا هستن و حجم زیادی از زمانی که میتونست به زندگی در لحظه، خرج بشه. البته که من از خودم راضیم. این نرمش های ذهنی رو دوست دارم و احساس زنده بودن، بهم دست میده!!
شاید بعد بیام بازم زیر این پست بنویسم. حرفام درباره زمان، تمومی نداره!!








