خیلی پیش میاد که آدم توی جمعی وارد میشه و ازش درخواست می کنن که خودتو معرفی کن. اولین چیزی که به ذهنمون میرسه، اسم، بعدش احتمالا این موارد میاد: سن، تحصیلات، شغل، اگر توی رابطه باشم، وضعیتشو میگیم و احتمالا بعدش یک حقیقت در مورد خودمون که مرتبط با اون جمع هست، میگیم. مثلا اگر اومدیم فلسفه خوانی، میگیم که آخرین کتاب فلان بوده یا از فلان کس خوشمون میاد یا چیزایی از این قبیل. و وقتی میگن بیشتر خودتو معرفی بکن. نیاز به فکرکردن بیشتری داریم. انگار یک دفعه تموم میشیم!!! البته که منو و شما میدونیم که پیچیده تر و گسترده تر از این حرفاییم، ولی به این فکر کنیم که اگر یکی از این تعاریف از خودمون رو ازمون بگیرن، چه حسی بهمون دست میده؟ برای من شبیه به اینه که بخشی ازم رو کندن و بردن!!! انگار که ترد و شکننده شدیم!

یادم میاد وقتی با رئیسم آخرین صحبت رو کردم و تصمیم نهایی بر این شد که طبق قانون کار، یک ماه بعد میتونم شغلم رو کامل تحویل بدم و برم، حس خوشحالی عجیبی داشتم. میگفتم بالاخره این همه بحث و تنش تموم شد و من تونستم کنترل زندگیمو دستم بگیرم. دیگه لازم نیست سر چیزای مسخره، شروع به بحث و جدل بکنم و قراره تا یک ماه دیگه از این شرکت خلاص بشم. اون روز خوشحال بودم. صبح روز بعد، همه فهمیدن که دارم شرکت رو ترک میکنن و دلجویی کردن و من مثل قهرمانی بودم که حالا بهش توجه شده بود، روز بعد کمتر و کمتر و بعد از یک هفته، متمرکز بودم که کار رو تحویل بدم و تمومش کنم. دیگه خوشحال نبودم و احساس قدرت نمیکردم. یادمه کل کارها رو توی وسط ماه تموم کردم و به رئیس گفتم که کشش ذهنی دیگه ندارم و کاری هم نمونه. حقوق مابقی ماه رو نمیخوام و فقط بذارید برم من! شبیه به نقی معمولی بخونید!!! و مدیرم یک چک 5 میلیونی داد و گفت که اینا، حق الزحمه ای هست که فکرمیکردی نگرفتی و الان در قالب این چک بهت میدم. معنی حرفا رو نمیفهمیدم، ولی چک رو گرفتم و وسایل شخصیم رو توی دوتا کیسه ریختم و از شرکت زدم بیرون. پیاده از محل کارم تا خونه رو اومدم و فکرکنم 2-2:30 ساعت توی راه بودم و به قدری حالم بد بود که خانواده به پیشوازم اومدن و توی یک پارک بیرون خونه نشستیم و در کمال ناباوری، متوجه شدم که اومدیم بیرون تا درباره ازدواج صحبت کنیم!!!!!!!

یادمه که توی مسیر فکر میکردم که الان بدون شغل چطور به زندگیم ادامه بدم؟ اگر کسی پرسید چکار میکنی، چی بگم؟ چرا انقدر ناکافی بودم؟ چرا بیشتر تلاش نکردم و صبوری نکردم؟ چرا هیچ چیز سرجاش نیست؟ نکنه من اشکالی دارم و دیگه نخواهم تونست که تا آخر عمر شغلی پیدا کنم؟ نکنه و نکنه و نکنه، پشت سرهم… و بعد از صحبت خانواده درمورد ازدواج!!! این سوال به ذهنم رسید که چطوری درمورد اینکه تازه از شغلم اومدم بیرون، صحبت کنم؟!

فرو ریختم و نا امید شدم. اشتهام بهم ریخت، با زحمت میخوابیدم، پرخاشگر شده بودم و احوالاتم دائم در نوسان بود. زمان و فرصت دادن بود که باعث شد عبور کنم…

ولی…

ولی این تنها نقطه ای نبود که چنین حسی رو داشتم و توی موقعیت های مختلف این رو دیده بودم و نمیدونستم چیه. وقتی جواب “نه” میشنیدم، همین بود، وقتی مواخذه میشدم، همین بود، وقتی توی دعوا و بحث خانوادگی،پدر و مادرم میگفتن چنین انتظاری از تو نداشتیم، همین بود، وقتی توی جمعی بودم و میگفتم و میخندیدم و یک دفعه یکی میگفت اصلا فکر نمیکردیم تو، اینطوری باشی، همین بود، وقتی با دعوا و عصبانیت میرفتم مغازه تا بگم که جنس رو بهم انداخته، ولی مغازه دار در کمال ادب و احترام میپذیرفت و پول رو بهم میداد و اجازه نمیداد سناریویی که با تلاش زیادی توی ذهنم چینده بودم رو اجرا بکنم، مشابه همین بود… آخه چرا انقدر همه چیزو به خودم میگیرم و حس میکنم که دور انداخته شدم؟ چرا انقدر حس بی ارزشی دنبالمه؟ چرا انقدر خودمو سرزنش میکنم؟ چرا حس میکنم بریده شدم؟

لغت ها… امان از لغت ها که چقدر مفاهیم رو میتونن توی یک کلمه کوچیک جا بدن و گاها چقدر دیر اون یک لغت لعنتی به گوش آدم میرسه…

طرد شدگی لعنتی. انگار آدم وقتی طرد میشه، بخشی از وجودش کنده میشه و دور انداخته میشه و دیگه نیست و میشینه براش سوگواری می کنه و آدم هایی رو دیدم که بعد از دو سال، هنوز احساس طرد شدگی رو توی رابطه دارن و با خودشون میکشن. توی طرد شدگی انگار که یک خنجری توی بدن آدم میره و بدجوری درد میگیره. به چشم میشه دید که دارم کم کم طرد میشم، ولی در یک نقطه حیاتی، جدایی اتفاق میوفته. نقطه ای که رئیس با استعفا موافقت میکنه یا اختراج میکنه، نقطه ای که طلاق قطعی میشه، نقطه ای که یک نفر که چند وقته روی تخت بیمارستانه، میمیره، نقطه ای که پدری از در خونه خارج میشه و دیگه توی دیدرس نیست و من، میبینم که همه اینا توی طول فرآیندی که منم بهش آگاهم، داره اتفاق میوفته، ولی اون لحظه جدایی، میشه مهر تایید این طرد شدگی…

کتاب “رهایی از غم جدایی”، یک کتاب برای همه هست. بعید میدونم کسی باشه که تجربه طرد شدگی و جدایی رو حس نکرده باشه. کتاب رو دارم میخونم و توی کتاب، به شکل واضح و منطقی و قابل درگی، درمورد اینکه فرآیند طرد شدگی و جدایی چطور روی روان و جسم ما تاثیر میذاره، صحبت میکنه.

یک چیز جالبی که توجهم رو جلب کرد، میل به خودکشی بود. این میل رو من هم تجربه کردم و انگار دیگه از این رنجی که میکشیدم، و رنج بسیار عمیقی هم بود، خسته شده بودم و راه رهایی از این رنج رو، اتمام زندگی میدیدم…

ایده اصلی کتاب، این هست که وقتی توی موقعیت جدایی و طرد شدگی قرار میگیریم، چطور بتونیم به یک تغییر مثبت و فوق العاده تبدیلش کنیم و چطور بتونیم با دستاویز قرار دادن این تغییر به سمت مثبت، از درون این فضای ناامید کننده و تاریک بیایم بیرون

کتاب، پنج مرحله رو متصور شده. اول نیازه با درهم شکستن خودمون رو به رو بشیم و بشناسیمش. توی این فصل از جهت های مختلف، این درهم شکستن رو توضیح میده و بهمون میشناسونه و توصیه هایی میکنه. این مرحله به مراتب سخت تر از مراحل دیگس برای من

مرحله دوم، ترک عادت ها هست. عادت هایی که از شغل قبلی یا پارتنر قبلی یا هر جور وابستگی قبلی مونده رو باید ترک کرد. مثلا اگر با پارتنر، هر پنج شنبه، کافه یا جایی بودم، لازم هست که این عادت رو شناسایی بکنم و طی فرآیندی، یا تغییرش بدم یا جایگزین بکنم یا یه بلایی سرش بیارم!!!!

مرحله سوم به بعد رو هنوز نخوندم. عناوین فصلش درونی کردن طرد شدگی، خشم و بلند شدن هست. انگار توی این سه مرحله، با خودمون به شکل منصفانه و مشفقانه مواجه میشیم تا بتونیم بازآفرینی رو به شکل مناسبی انجام بدیم

تقریبا هر صفحه از کتاب، برای من به سختی خونده میشد. بخش بخش کتاب من رو به خاطرات گذشته و تجربیاتم می برد و شاید اگر به صورت گروهی نمیخوندم، تا همینجا هم پیش نمیرفتم… کتاب سخت خوانی هست. چون باید ذره ذره و از ابعاد مختلف، با خودمون مواجه بشیم…

کتاب به صورت چاپی و دیجیتال وجود داره، ولی تا الانی که متن رو مینویسم، نسخه صوتی نداره. عکسی که توی بنر پست گذاشتم، جلد کتابه. ترجمه نیاز به ویراستاری داره، ولی قابل فهم و پیشرویه

پ.ن. هممون تجربه جدایی و طرد شدگی رو به شکل های مختلف داریم، مساله اینه که جنس طرد شدگی ما چطور بوده و چقدر تونستیم موثر باهاش مواجه بشیم؟ آیا این توان رو توی خودمون میبینیم که با یک طرد شدگی و جدایی بزرگتر مواجه بشیم؟

من که وضعیتم داغونه و نیازه حسابی بهش رسیدگی کنم

سهام:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *