نه مجنونم که دل بردارم از دوست / مده گر عاقلی بیهوده پندم
— سعدی

میانه شب است، مشغول تکمیل سایت هستم. برای شنیدن موسیقی همچنان سراغ همان پلی لیست قدیمی می روم که همراه با رضا گوش می کردیم، همزمان در چت های قدیمی سراغ عکس های روزهای ابتدایی ساخت هاستل رفتم و آه از این ترانه استاد بنان که پخش می شود. همیشه هنگام رجوع به گذشته حس متفاوتی دارم اما این بار حال خاصی است، تک تک روزها و لحظات پیش رویم زنده می شوند و می بینم که ما مانده ایم و این صفحه پایین که دیگر تنها یک گزینه Delete this chat برای ما و خاطراتمان باقی گذارده. دنیا همین قدر بی رحم است.

چنان در قید مهرت پای بندم
که گویی آهوی سر در کمندم
گهی بر درد بی درمان بگریم
گهی بر حال بی سامان بخندم
مرا هوشی نماند از عشق و گوشی
که پند هوشمندان کار بندم
مجال صبر تنگ آمد به یک بار
حدیث عشق بر صحرا فکندم
نه مجنونم که دل بردارم از دوست
مده گر عاقلی ای خواجه پندم
چنین صورت نبندد هیچ نقاش
معاذالله من این صورت نبندم
چه جانها در غمت فرسود و تنها
نه تنها من اسیر و مستمندم
تو هم بازآمدی ناچار و ناکام
اگر بازآمدی بخت بلندم
گر آوازم دهی من خفته در گور
برآساید روان دردمندم
سری دارم فدای خاک پایت
گر آسایش رسانی ور گزندم
و گر در رنج سعدی راحت توست
من این بیداد بر خود میپسندم
بعد خانم مرضیه می آید و همین را می گوید، نه مجنونم که دل بردارم از دوست ، مده گر عاقلی، بیهوده پندم
و استاد بنان هم باز می گوید: نه مجنونم که دل بردارم از دوست ، مده گر عاقلی بیهوده پندم
و بعدهم می رود سراغ رهی معیری و می گوید:
همه شب نالم چون ني ، كه غمي دارم
دل و جان بردي ، اما نشدي يارم
با ما بودي ، بي ما رفتي.
چون بوي گل به كجا رفتي؟
تنها ماندم ، تنها رفتي
چون كاروان رود…
فغانم از زمين بر آسمان رود
دور از يارم ، خون مي بارم
فتادم از پا به ناتواني
اسير عشقم ، چنان كه داني
رهائي از غم نمي توانم
تو چاره اي كن كه ميتواني
شعر : رهی معیری
از یاد رفته را بعدا محمد معتمدی هم خوانده است ، آن نسخه را هم که بسیار دوست داشتنی است، اینجا آورده ام گرچه دلیل اصلی این نوشتار ، صدای غلامحسین بنان بود.

















