وقتی آدم به درون خودش نگاه میکنه، میتونه یک موزه ای از پدیده های مختلف کودکی ببینه. چیزایی که از کودکی داخل آدم مونده و بعضی ها رو غبار گرفته، بعضی ها رو فراموش کردیم، بعضی ها هر روز بازی می کنیم و بعضی هاش ما رو به بازی میگیرن. به بهونه بازدید از موزه ایرانک، میخوام یک سری تجربیات رو اشاره بکنم.

در یک صبح دل انگیز زمستانی در 13 بهمن 1402 که برف اومده بود و همه جا نشسته بود، به طور ناگهانی یکی بهم گفت موزه ایرانک سمت میرداماد هست و بهتره ببینم. موزه ای که تاریخ کودکان ایرانه! همین قدر جذاب و همین قدر دل انگیز! و همینقدر ناگهانی، لباس پوشیدم و رفتم!!!

به سمت موزه راه افتادم و وقتی رسیدم، متوجه شدم که آقای حکایتی امروز برنامه دارن و چی بهتر از اینکه بخشی از خاطرات کودکی رو به چشم ببینم.

موزه از نقاشی های مربوط به دوره پیش از تاریخ شروع میشد و کارتون هایی که برای کودکان روی سفال کشیده بودن. انگار قدیمی ترین داستان توی ایران، داستان بز و درخت خرما بوده! و برنده داستان، بز شیطونه! داشتم به نماد شناسی بز و خرما فکر میکرد. انگار بز، نمادی از دامداری و کوچ و حرکت هست و درخت خرما، نمادی از یکجا نشینی کشاورزی و مانایی. انگار از طریق این داستان و تصاویری که روی ظرف های سفالی کشیده شده، کودکان اون نسل یاد میگرفتن که باید تحرک داشت و یکجا نموند. به داستان هایی که توی کودکی شنیدم، فکر کردم. انگار محتوایی که تلوزیون نشون میداد، توی ژانر وحشت دسته بندی میشد!!! و البته داستان های هری پاتر هم به ذهنم اومد که همیشه باعث افزایش قوه تخیل من میشد و یکجورایی موتور محرک ذهن من بود و تا این روز هم داره کار میکنه!

توی همین فکرا بودم که صدای آقای حکایتی رو شنیدم! با شوق به سمت جایی رفتم که آدم ها جمع شده بودن. بچه ها جلو و روی نیمکت های کوچیک نشسته بودن و پشتشون، والدین ایستاده بودن. شوری توی چشم بزرگترها بود و لبخند روی لب ها. انگار که آقای حکایتی، تداعی کننده داستان های خوب کودکی بود. آقای حکایتی به درخواست یکی از بچه های کوچیک، شعر خونه مادربزرگه خوند و دیدم که بچه های قدیمی پر شور و حرارت تر از بچه های جدید، میخونن و دست میزنن و اشک توی چشم بعضی ها جمع شده. قابل کتمان نیست که منم داشتم همزمان با خوندن و دست زدن، اشک می ریختم. الان که دارم مینویسم، یادم نمیاد دقیقا چی باعث شد اشک بریزم، ولی میدونم مجموعه ای از خاطرات خوش کودکی به ذهنم میومد. بازی ها، بی خیالی ها، خنده ها، شیطنت ها، داستان ها، اسباب بازی ها و … . انگار همین آهنگ خونه مادربزرگه در کنار آقای حکایتی، من رو به خیلی قدیم برد.

نمایش اجرا شد و چندتا شعر و بازم احساساتی که در تلاطم بود و تمام! همه رفتن! و من موندم و موزه و کسایی که مسول موزه بودن. توی سکوت، به اسباب بازی ها و متن هایی که برای بازدیدکننده ها نوشته شده بود تا بتونن روند چینش موزه رو بهتر متوجه بشن، نگاه می کردم و قدم میزدم.

داشتم تک تک عروسک ها رو نگاه می کردم و می دیدم چقدر داستان پشت هر کدوم از عروسک ها هست. یکی از عروسک ها خیلی غم داشت. عروسکی که داخلش یک سنگ گذاشته شده بود و برای کودکانی بود که توی بچگی، ازدواج می کردن و اون عروسک به همراه سنگی که داخل بود، میشد سنگ صبور. تلفیقی بود از المان های کودکی و بزرگسالی…

عروسک ها برای هر منطقه، متفاوت بود و المان هایی از فرهنگ خود اون جامعه رو داخلش داشت. المان هایی که بیان کننده آداب و رسوم و فرهنگ می شد و انگار از بچگی، کودک داشت یاد می گرفت که یک تیپ ایده آل، باید چنین لباسی داشته باشه. شایدم همراه با اون عروسک ها، دنیایی از قصه ها روایت میشد. یک متنی چشمم رو گرفت. با این مضمون که در گذشته، مادر و مادربزرگ برای بچه، عروسک می بافت. با خودم فکر میکردم که چه حجمی از فرهنگ ها و آداب و رسوم، با همین عروسک و داستان هایی که مادر و مادربزرگ تعریف میکرد، به نسل بعدی منتقل میشد. انگار هر جمع و گروهی در هر برحه از تاریخ، یک کودک درون یا یک کودکی مشترک داشتن و همه همون رو طی می کردن و با یک الگوی مشابه و تکراری و جوابگو برای اون جامعه بزرگ می شدند. به همین دلیل هم بود که داستان ها و عروسک های هر منطقه فرق می کرد. انگار الزاماتی که برای اون جامعه برای تربیت فکری و فرهنگی بچه نیاز بود، همون چیزایی بود که از قبل توی همون منطقه بود…

به خودم و جامعه ای که داخلشم، نگاه کردم. آشفتگی از کودکی دیدم. کودک هایی که با فرهنگ های مختلف بزرگ شده، کودک هایی که با یادگیری ترس ها بزرگ شده و الان می بینه یک سری از ترس هایی که باهاش بزرگ شده، توی فرهنگ دیگه فضیلته یا مورد پذیرشه، کودک هایی که با اسباب بازی هایی که کمتر بوی خلاقیت داشتن، بزرگ شدن و در نهایت، کودک هایی که به واسطه پاره پاره بودن بستری که توش بزرگ می شدن، الانم پاره پاره هستن…

مابقی موزه رو سری سری دیدم و اومدم بیرون. داشتم به این فکر میکردم که وقتی آقای حکایتی رو میدیدم و اشکم اومد، مشخصا میدونستم که یاد خاطرات خوش کودکیم افتادم؛ ولی توی مواقع دیگه چطور؟ پر قدرت میرم جلو و گند میزنم! و برمیگردم و نمیفهمم مشکل چیه، در حالی که انگار یک مساله ساده از کودکی مونده که حل نشده و داره نقش آفرینی می کنه. یادم میاد یکی تعریف می کرد که هروقت میرفت ویلاش، حالش بد میشد و اضطراب شدیدی می گرفت. با کمک درمانگرش، تونسته بود بفهمه که رنگ سفید داخل ویلا بوده که بهش اضطراب میداده و با بررسی بیشتر، فهمیده بود که توی بچگیش، یک گربه سفید خیلی ناگهانی جلوش پریده بود. این فرد میدونست که از گربه بدش میاد و حتی میدونست که توی بچگی، گربه دیده و ترسیده، ولی نمیدونست که سفیدی گربه و اضطراب، توی ذهنش معادل همدیگه شدن و تا قبل از این اتفاق، همیشه وقتی توی یک محیط سفید بوده، بی دلیل اضطراب می گرفته…

چقدر از کودکیمو میشناسم؟ و چقدر میدونم چه چیزی از کودکی، چه تاثیری توی بزرگسالیم میذاره؟

حقیقتا نمیدونم…

 

پ.ن. پیشنهاد می کنم حتما حتما، موزه ایرانک رو برید. موزه خاص و تکی هست

سهام:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *